رشوه
داری به قلم رشوه می دهی
باشد سکوت می کنم می نویسمت
تا ذوق کنی که باز
یک لنگه کفش گذاشتی توی شعر من
شاید خیال می کنی مرد قصه می شوم
یک شهر خانه به خانه به دنبال تو
اما خبر نداری توی همین محل
سایه همین خانه مستاجر پدر
داری به من چشم غره می روی
دارم کجا می برم تو را؟
اصلا شمارپایت مهم که نیست
کفشت قدیمی و کهنه خاک خورده است
من هم که خوب می شناسی وسواسی ام هنوز
داری دوباره پسرخاله می شوی با توام!! به من دروغ نگو
کفشت فقط درون شعر من نبوده است
این کفش عجیب خاک خورده است
دیگر قلم به رشوه رضایت نمی دهد
دیگر نمی نویسمت پسرخاله نمی شود
شاعر مریم مقصودی (رویا)

+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط

