برج ساحل های متروک
زمین پروار شده از خوردن پسمانه ی پاها
چه می پویند یارانم رو اینجا و آنجاها
تن بیتوش بی تن پوش و سوز زمهریر مرگ
نمی پاید شراری دراجاقی کور سرماها
نمای شوره بسته برج ساحل هی متروکیم
چرا لب خشکی ما را نمی بیند دریاها؟
چنان زخمی هر تیغم که در باغی سراپا گل
نمی گیرد مرا نجوای سنجدها و افراها
قرار است آفتابی را به زیر آرند و می دانی
برای چیست پچ پچ ها و چشمک ها و ایماها
شاعر کاظم شیعتی
www.1471.Blogfa.com


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط

