به دنیا می آیم
به دنیا می آیم
در یکی از همین عصرهای به دنیا نیامده
با گیسوان آویزان
و
چشم هایی که در سیاهیش ماه می گرید
و تنگ و گشاد می شود
در مردمک هایم زمین
نه
هنوز به دنیا نیامده ام
خفه ام می کند
بوی تابستان
آسمان زور می زند
مادرم فریاد
و گریه های یک...از جرز دیوارها بیرون میریزد
حالا
ترک بر میدارد
خنده ام روی صورتم
و پخش می شود
تا ناکجای جاده ای که
همیشه بارانی است
در اندانم مه زنی که
روحی کافور زده را می بوسد
شاعر آیسا حکمت


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط

