بی اتوبانی که لازم است
او می رسد درست زمانی که لازم است
باران گرفته این اتوبوس برهنه را
کم کم مهی غلیظ تمامی صحنه را
من توی این فضای مکعب شناور است
یک روح منبسط شده گریه آور است
من روی صندلیست ولی جور دیگری
چشمش به جاده مانده به منظور دیگری
در اره هورت می کشد این چای سرد را
حل کرده توی تلخی آن قند درد را
دردی که آمده بکند زعفراتی اش
باریک می خزد به تن استخوانی اش
در این فضای گیج محقر اضافه است
باید پیاده اش کنی آقا کلافه است
با این نمای تلخ آب/شکر می شوم
از پنجره به سمت تو پرتاب می شوم
یک جسم هندسی شده ام تکه تکه مست
فرمول های بهت زده دست روی دست
حسی که مست مست مرا لمس می کند
با من سماع مولوی و شمس می کند
دار ی شروع می شوی از خون ساری ام
گلبول های منتشر اضطراری ام
داری سرم به خنده ی من وصل می کنی
این نسخه را مطابق با اصل می کنی
باید به زور درد شده حالیم کنی
مثل خیال یک چمدان خالیم کنی!
.
.
.
آهوی نارسی شده ام در هوای تو
چسبیده ام دوباره به ذهن عبای تو
شاعر فاطمه قائدی

