تبليغاتX
جنگ خونین انار و دندان - حکایت آنلاین

اسم واقعی

 

 

یک کابوی در غرب وحشی از اسب به زمین افتاد و پایش شکست.

سرخپوستی که از آنجا رد می شد کابوی را یه خانه اش برد و او را معالجه کرد.

کابوی از نجات دهنده اش تشکر کرد واز او پرسید (( اسمت چیه؟ ))

سرخپوست با غرور جواب داد (( اسم من عقاب مغرور با قدرت بلند پرواز با غروب آفتاب بر زمین ایستاده است! ))

کابوی با تعجب گفت (( عجب اسمی! حالا بابا ومامانت در خانه چی صدایت می کنند؟ ))

سرخپوست (( خال بند!! ))

 

 

***********************************************************

***************************************************

******************************************

*******************************

 

 

وطن شناسی

 

 

سه مرد آمریکایی و آفریقایی و روسی با هم سوار بالنی بودند.

پس از چند دقیقه مرد روسی دستش را میان ابرها برد و گفت (( الان درست بالای وطنم هستیم ))

مرد آمریکایی پرسید (( از کجا می دانی؟ ))

مرد روسی گفت (( برای اینکه سرمای هوایش را حس می کنم ))

چند ساعت بعد مرد آفریقایی دستش را میان ابر ها برد و گفت (( الان بالای وطنم هستیم ))

از او پرسیدند (( از کجا میدانی ))

گفت (( گرمای صحرا را حس میکنم ))

چند ساعت بعد مرد آمریکایی دستش را میان ابرها برد و گفت (( الان بالای شهر نیویورک هستیم ))

دو نفر دیگر با تعجب پرسیدند (( از کجا اینقدر مطمئنی ))

مر آمریکایی دستش را بالا گرفت و گفت (( برای اینکه ساعتم را دزدیدند!!! ))

 

 

 

***********************************************************

***************************************************

******************************************

*******************************

 

 

پداران دیروز و پدران امروز

 

 

دیروز پسرها گاهی اوقات یواشکی لباس های پدرهایشان را می پوشیدند.

امروز پسرها اگر از سرما رو به مرگ باشند لباس های پدرهایشان را نمی پوشند.

دیروز با ورود پدرها بچه ها به احترامشان از جا بلند می شدند.

امروز با ورود پدرها به اتاق بچه ها آنها می گوند چرا در نزده آمدی؟

دیروز پدر شب عید یک جعبه مداد رنگی به فرزندش می داد وفرزندش از شادی در پوست خود نمی گنجید.

امروز پدر اسباب بازی گرانقیمتی برای فرزندش می خرد وفرزندش به جای تشکر فریاد می زند من رایانه می خواستم.

دیروز هیچکس شاید و باید قدر پدرش را ندانست.

امروز هیچکس شاید و باید قدر پدرش را نمی داند.

 

 

 

***********************************************************

***************************************************

******************************************

*******************************

 

 

خود گیر!

 

هر سال 100000 نفر می آیند پیش من اما من فقط 800 نفر ار آن ها را تحویل میگیرم از 800 نفر هم 40 نفر را سوا میکنم واه خودم!

چی؟ من گند دماغم؟ نه بابا! من المپیاد ریاضی ام!

 

 

*

**

***

*****

******

*******

**********

************

***************

******************

*********************

************************

منبع دو هفته نامه ی گل آقا شماره ی ششم

*********************************

***************************

*********************

*****************

*************

********

*****

**

*

 

حکایت های آنلاین

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط